|
ღ❤ღ عــشــق آسمــونــے ღ❤ღ مــــن = غ ر ی ب ه
| ||
|
سلام دوستای گلم مرسی که همیشه بهم لطف دارین و بهم سر میزنین من به مدت یه هفته دارم میرم سفر و نمیشه بیام تو وبلاگ و کامنتهای قشنگتونو جواب بدم در طول این یه هفته دوست خوبم ، رها جان مدیریت وبلاگو بعهده دارن و پاسخ کامنتهاتونو میدن بازم از همتون تشکر میکنم. سلام دوست عزیزم امیدوارم حالت خوبه خوب باشه به وبلاگم خیلی خیلی خوش اومدی قدم رو چشم من گذاشتی
اگه از وبم خوشت اومده ، خبرم کن تا لینکت کنم در ضمن دوستای عزیزم لوگوهای وب طراحی شده و آمادست ازتون خواهش میکنم که هرکدوم از لوگوها رو که دوست دارید تو وبتون قرار بدین بفرماییـــد ایـــنم لوگوها و کدشون :
تـــوجــــه تـــوجــــه اون دسته از دوستای گلم که دوست دارن یکی از نویسنده های وبلاگ بشن از طریق فرم زیر بهم خبر بدن تا خیلی زود عضو بشن
عاشــق همتو نــم ادامه مطلب [ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 0:32 ] [ PESARAK (مدیر وبلاگ) ]
یادت باشه اگه یه روزی بهم رسیدیم
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 16:52 ] [ رهـــــا ]
نگــــران نبـــاش حــال مــن خــوب اســـت << بـــزرگــ شـــده ام>> دیـــگــر آنــقــدر کــوچــکـ نــیــســتــم کـــه در دلـــتــنــگــی هــا یــم گُـــم شـــوم آمــــــــــــــــــــو خـــــتـــه اَم کــــه ایــــن فــاصــله کــوتاه بــــیــن لـــبــخــنــد و اشـــکــ ، نـــامش زنــــدگـــیــســتــــــ آمــــــوخـــــــتـــه ام کــــــه دیــــگـــر دلـــــم بـــرای نــــبـــودنـــت تــــنـــگــ نــشـــود راســـــــــــــــــتـــــــــــی دروغ گـــــفـــتـــن را نــــیــــز خـــوبــــ یـــاد گـــرفـــته ام << حـــال مــــن خـــوبـــ اســـتـــ >>
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 12:4 ] [ نیلوفر آبی ]
چشم، چشم، دو ابرو، نگاه من به هرسو پس چرا نیستی پیشم، نگاه خیس تو کو گوش گوش دوتا گوش، دودست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش چوب، چوب، یه گردن، جایی نری تو بی من دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من دست، دست، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق موضوعات مرتبط: شعر عاشقونه [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 11:25 ] [ الیــاس ]
بیا خودمان باشیم من نگاه كنم ، تو بخوانی ![]() موضوعات مرتبط: عاشقانه [ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 21:39 ] [ رهـــــا ]
![]() خالی ام از حرف پُرم از دلتنگی تشویش هجرت باران خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها آلوده ام به روزمرگی دورم از عشق بی میلم به گفتن یا نگفتن حنجره را رغبتی به فریاد نیست تلخم ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم از خود فرسنگها فاصله دارم ..فاصله ای که کم نمی شود در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم خسته ام ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان این درد تا درد بعدی .. فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام .. کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ... کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی مِهر... کجاست آن در که به نور باز شود .. کجاست باران کجاست... [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:59 ] [ مری ]
تو آیا عاشقی کردی
، بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق
بوده ای گاهی ؟
نشستی پای اشک شمع
گریان ،
تا سحر یک شب ؟
تو آیا قاصدک های
رها را دیده ای هرگز ،
که از شرم نبود
شاد پیغامی ،
میان کوچه ها
سرگشته می چرخند ؟
نپرسیدی چرا وقتی
که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند
چیزی نمی خواهد ؟
و چشمان تو آیا
سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،
تلاوت کرده با
تدبیر ؟
تو فرصت کرده ای
آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟
نوازش های باران
بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟
تو از خورشید
پرسیدی ، چرا
بی منت و با مهر
می تابد ؟
تو رمز عاشقی ، از
بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟
تو آیا در شبی ،
با کرم شب تابی سخن گفتی
از او پرسیده ای
راز هدایت ، در شبی تاریک ؟
تو آیا ، یا کریمی
دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند
تو ماه آسمان را
دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر
بتاباند ؟
نپرسیدی چرا گاهی
، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟
چرا دستت سراغ دست
همراهی نمی گیرد ؟
تو ایا دیده ای
برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟
و گلبرگ گلی ، عطر
خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟
تو آیا خوانده ای
با بلبلان ، آواز آزادی ؟
و سرخی شقایق دیده
ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟
تو آیا هیچ می
دانی ،
اگر عاشق نباشی ،
مرده ای در خویش ؟
تو آیا معنی چشمان
خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟
نمی دانی که گاهی
، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی
ولیکن سینه ات
لبریز از عشق است
شبی در کهکشان راه
شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟
تو پرسیدی شبی ،
احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟
جواب چشمک یک از
هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟
تو آوازی برای
مریمی خواندی
و پرسیدی تو حال
غنچه تب دار سنبل را ؟
خیالت پر کشیده ،
پشت پر چین حصار بسته باغی ؟
ببینم ، با محبت ،
مهر ، زیبایی ،
تو آیا جمله می
سازی ؟
لب پاشویه پرسیدی
،
تو حال ماهی دریا
سرشتِ حوض آیین را ؟
نفهمیدی چرا دلبست
فال فالگیری می شوی با ذوق
که فردا می رسد
پیغام شادی !
یک نفر با اسب می
اید !
و گنجی هم تو را
خوشبخت خواهد کرد !
کلاغی را ، به
خانه رهنمون گشتی ؟
تو فهمیدی چرا
همسایه ات دیگر نمی خندد ؟
چرا گلدان پشت
پنجره ، خشکیده از بی آب احساس ؟
نفهمیدی چرا اینه
هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟
نپرسیدی خدا را ،
در کدامین پیچ ره گم کرده ای ایا ؟
جوابم را نمی
خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟
ز خود پرسیده ام
در تو
که عاشق بوده ام
آیا ؟
جوابش را تو هم ،
البته می دانی
جواب این سکوت
مانده بر لب را
تو هم ، ای من
به گوش بسته ، می
خوانی ؟
[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:58 ] [ مری ]
بی آن که دیده بیند ،
در باغ احساس می توان کرد در طرح پیچ پیچ مخالفسرای باد یأس موقرانه برگی که بی شتاب برخاک می نشیند. بر شیشه های پنجره آشوب شبنم است .
ره بر نگاه نیست
تا با درون در آئی و در خویش بنگری .
با آفتاب و آتش
دیگر گرمی و نور نیست ، تا هیمه خاک سرد بکاوی در رؤیای اخگری این فصل دیگری ست که سرمایش از درون درک صریح زیبایی را پیچیده می کند .
یادش به خیر پائیز
با آن توفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند ! هم برقرار منقل ارزیز آفتاب خاموش نیست کوره چو دیسال : خاموش خودم منم!
مطلب از این قراراست :
چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال در سینه در تنم !
“شاملو”
[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:56 ] [ مری ]
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم : پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید.... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و.... دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟! حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!! مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید! [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:55 ] [ مری ]
خیانت کرده ای آری ولی گویم نفهمیدی بدی از کار من بوده که تو اینگونه رنجیدی ز تو قدیس تر هرگز ندیدم من به جان تو تو گریه می کنی اما گمانت هست که خندیدی وفا را من ز تو دیدم به اسم بی وفائیها همین بود آنجه من کردم همان بود آنچه تو دیدی چرا بازی کنی با من خیانت از توئی هرگز فقط یک لحظه دور از من به یک بیگانه خندیدی ...
موضوعات مرتبط: مطالب طنز، عکس طنز [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:54 ] [ الیــاس ]
تنهایی، تلفنیست که زنگ میزند مدام
صدای غریبهایست که سراغِ دیگری را میگیرد از من
یکشنبهی سوت و کوریست که آسمانِ ابریاش ذرهای
آفتاب ندارد
حرفهای بیربطیست که سر میبرد حوصلهام را
تنهایی زُل زدن از پشتِ شیشهایست که به شب
میرسد
فکر کردن به خیابانیست که آدمهایَش، قدمزدن را
دوست میدارند
آدمهایی که به خانه میروند و رویِ تخت میخوابند
و چشمهایشان را میبندند ولی خواب نمیبینند
آدمهایی که گرمایِ اتاق را تاب نمیآورند و نیمه
شب از خانه بیرون میزنند.
تنهایی دل سپردن به کسیست که دوستَت نمیدارد
کسی که برایِ تو گل نمیخَرَد هیچ وقت
کسی که برایَش مهم نیست روز را از پشتِ شیشههای
اتاقت میبینی هر روز
تنهایی اضافه بودن است در خانهای که تلفن هیچوقت
با تو کار ندارد
خانهای که هیچ وقت ترا نمیشناسد انگار
خانهای که برایِ تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده
است.
تنهایی، خاطرهاست که عذابَت میدهد هر روز
خاطرهای که هجوم میآوَرَد، وقتی چشمها را
میبندی
تنهایی عقربههایِ ساعتیست که تکان نخوردهاند
وقتی چشم باز میکنی
تنهایی انتظار کشیدن توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفتهای از این خانه
وقتی تلفن زنگ میزند اما غریبهای سراغِ دیگری را
میگیرد
وقتی در این شیشهای که به شب میرسد، خودت را
میبینی هر شب!
![]() [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:53 ] [ مری ]
![]()
چه کسی می داند
شاید شعرهای من
اندوه فراموش شده ی عاشقی باشد
که هر روز
هزار بار
فضای کوچکِ ذهنش را گــَــــرد
گیری می کند
تا مگر عشق را
از گِردِ خود رانده باشد
چه کسی می داند!؟
[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:50 ] [ مری ]
همیشه دلخوشی هامو به لبخندت بدهکارم حسادت میکنه دنیا به احساسی که من دارم همیشه وقتی تنهایی همیشه وقتی دلگیری یه احساسی به من میگه منو از من نمیگیری میون کوله بار من بدون تو به جز غم نیست واسه زخم های تنهاییم کسی غیر از تو مرهم نیست دارم دیوونگی هامو به رویای تو میبخشم دارم دل بستگی هامو به دنیای تو میبخشم یه کاری کن که بین ما یه دنیا دلخوشی باشه یکی اینجاست که آغوشت تمام دلخوشی هاشه
موضوعات مرتبط: عاشقانه، شعر عاشقونه، شعر، عکس عاشقونه، عشقولانه [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:56 ] [ مریم ]
حالا فهمیدم چرا ترکم کرد و رفت
من میخواستم مالک قلبش بشوم اما اون مستاجر میخواست موضوعات مرتبط: شعر عاشقونه [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 21:11 ] [ الیــاس ]
از کدوم حرف ؟؟ کدوم جمله یا کدوم کلمه شروع کنم به نوشتن حرف دلم؟ آخه زبون دل با زبون آدما خیلی فرق میکنه بغض گلومو گرفته، داره خفه ام میکنه نمیدونم چجوری و از کجا شروع کنم به نوشتن درد دلم حرفایی که تو دلم هست انقدر سنگینه که انگشتانم توان نوشتن ندارند دلتنگم بیشتر از گذشته ها... این جور موقع ها چیزی رو نمیشکنم توی این دلتنگی ها.. زورم به تنها چیزی که میرسه این بــــغــض لعنتیه.
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 20:38 ] [ حدیث ]
وقتی فقط می توانی بگوی، گریه ات می گیرد
موضوعات مرتبط: عاشقانه، شعر عاشقونه، دلنوشته، شعر، عکس عاشقونه، عشقولانه [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:30 ] [ دیــانــا ]
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:40 ] [ نیلوفر آبی ]
گفتم تو فرهاد منی -گفتی تو شیرینی مگر-
گفتم خرابت می شوم -گفتی تو آبادی مگر-
گفتم ای جان ،دل بده-گفتی تو دل دادی مگر-
گفتم فراموشم مکن-گفتی تو در یادی مگر !
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:34 ] [ نیلوفر آبی ]
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم من می ترسم پس هستم [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:31 ] [ نیلوفر آبی ]
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یه قطره آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورده!چه جای نگرانیست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:30 ] [ نیلوفر آبی ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||